به یاد محمد عزیزم
چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
- مپندارید بوم ناامیدی باز ، به بام خاطر من می کند پرواز ، مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است . مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است –
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟ مگر افیون افسون کار نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟ مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟ مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟ چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید ؟ می و افیون فریبی تیزبال وتند پروازند اگر درمان اندوهند ، خماری جانگزا دارند .
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند !
چرا از مرگ می ترسید ؟ چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟ بهشت جاودان آنجاست . جهان آنجا و جان آنجاست گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست ! سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست .
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست . نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ، نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ، زمان در خواب بی فرجام ، خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟ چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟ چرا از مرگ می ترسید ؟ (ف.مشیری)
محمد عزیز ٬ با تمام سختی هایی که تو این دوماه کشیدی ٬ آرام رفتی ... آرام و راحت ... دلم برات تنگ میشه ... |