گفتم : اسمع ! افهم ! ... گفت : خاک سرد است ! گفتم : نه به سردی دستان تو که نوازش هایش فراموشم نشده است. گفت : خاک سرد است ! گفتم : نه به سردی چشمان تو که نگاه مهربانش فراموشم نشده است. گفت : خاک سرد است ! گفتم : نه به سردی آغوشت که سالهاست منتظرش هستم . گفت : خاک سرده ! فراموشم خواهی کرد ! گفتم : من چشمها ٬ دست ها و آغوشت را سالهاست فراموش نکرده ام پس تو را نیز فراموش نخواهم ! دختر اردی بهشت ٬ سفر پدرت را تسلیت میگویم و امیدوارم تو را دیگر هیچ وقت مانند امروز نبینم ... پ.ن : در گوشش چه می گفتی ؟ |