روزنوشت های حاج اقا چغندر . ای کاش کودک بودم و تمام ناراحتیم قهر عروسکم بود و او را دراغوش میگرفتم و آشتی میکردیم... :: ...
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 110815


Powered by BlogSky.com


پکیج جامع مستند حیات وحش پکیج جامع مستند حیات وحش
بیش از ۱۶ ساعـــــت و با کیفیت عالی!
هدیه 4000 تومانی|16DVDفقط16500ت
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی-گلایدر و رادیو کنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388
و باز هم « باران » نامه

 

چترها را باید بست ، زیر باران باید رفت
فکر ، خاطره را ، زیر باران باید برد  

همه جا خیسه ... شیشه ماشین را میدم پایین ، لذت بارونی که بصورتم میخوره را به سرمایی که تمام سر تیغ زده ام را در برگرفته ترجیح میدم ... تمام صورتم خیس خیس شده ... نگاه مردم را کاملا حس میکنم و من ته دلم به نادانی شان میخندم ...  

دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید یافت 

از پشت پنجره  به باغی که درختهاش را برای ساختن انبار جدید بریدند زل میزنم .. چه زود گذشت از ان روزی که زیر باران این باغ برای هم شعر میخواندیم ... درختهای این باغ هم مانند رشته های امیدم یکی یکی فروافتاده ... تکنولوژی زندگی یعنی همین ! 

هر کجا هستم آسمان مال من است
حنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است  

هرچی فکر میکنم میبینم همه چی از آن توست ، حنجره ای که هر روز و شب نام تو را صدا میزند ، فکری که همیشه به باد توست ، هوایی که به دستور تو میبارد ، عشقی که نمازش را به یاد تو برپا میکنند و زمینی که برای یافتن تو برایم خلق گردید ... و چه سخت رسیدن به تو و شاید هم ناممکن ...   
ای کاش خود را نشانم میدادی و دوباره با هم در زیر باران ، دستانمان را گرم میکردیم  ... تو را نمیدانم اما من خوشحالم ، چون من میدانم باران چیست !!!


یه چیز بی ربط : اوضاع زیاد روبراه نیست ...
یه چیز بی ربط تز : نیاز به تغییر احساس میشه ... 

یه چیز با ربط از بوبن : بخاطر دلبستگی های عمیقی که به تنهایی دارم هیچگاه ازدواج نکرده ام ، آنچه سبب دلسردی زوج های بسیار است ، بی احترامی به تنهایی ذاتی دیگری است .
یه چیز باربط تر از من : تنهاییت از آن توست ، میخواهم با هم بودنمان را تقسیم کنیم ...  

یه چیز واسه تو : کاشکی شعر مرا میخواندی ، کاش میفهمدی خلوت سبز مرا با باران ... 

من ، تو ، تنها ، فشم ...


چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388
« باور » نامه

ای کاش باور داشتی ... 

ای کاش باورداشتی ؛ انتخابم را ...
ای کاش باورداشتی ؛ بودنم را ...
ای کاش باورداشتی ؛ همراهیم را ...

ای کاش باورداشتی ؛ بودنت را ...
ای کاش باورداشتی ؛ عشقت را ...
ای کاش باورداشتی ؛ احساست را ...

ای کاش باورداشتی ؛ که باران را دوست دارم ...
ای کاش باورداشتی ؛ که بهشت را دوست دارم ...
ای کاش باورداشتی ؛ که خدا را دوست دارم ...
ای کاش باورداشتی ؛ که تو را دوست دارم ...

ای کاش باورداشتی ؛ که باران ، تو را دوست دارد ...
ای کاش باورداشتی ؛ که بهشت ، تو را دوست دارد ...
ای کاش باورداشتی ؛ که خدا تو ، را دوست دارد ...
ای کاش باورداشتی ؛ که من ، تو را دوست دارم ...

ای کاش باورداشتی ؛ که انتخابم ، هوس نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که بودنم ، نیاز نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که همراهیم ، کوتاه نیست ..

ای کاش باورداشتی ؛ که بودنت از سر خودخواهی نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که عشقت ، از سر لجاجت نیست ...
ای کاش باورداشتی ؛ که احساست از سر دلسوزی نیست ...

ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، دست در دست هم دویدن در میان فواره ها ...
ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، پیاده روی از آزادی تا تهران پارس را و برعکس ...
ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، با هم گریستن را زیر باران ...
ای کاش باورداشتی ؛ که هنوزم دوست دارم ، هویج بستنی را در گرمای تابستان میدان انقلاب ...

ای کاش باور داشتی که با زمزمه های صبحت بخیرت از خواب بیدار میشوم و بوسه های شبانه ات بخواب می روم ...
ای کاش باورداشتی که جای بوسه ات در زیر گلویم آتشی است که زبانم را سوزانده تا لب به شکوه نگشاید ...
ای کاش باورداشتی که بهانه های دیدنت ازکوهنوردی های هفتگی است تا به اندازه تمام نذری های روز عاشورا ...
ای کاش باورداشتی که که میتوان در میان همه " همه " ها یک " من " و در میان همه " نه " ها یک " آری " انتخاب کرد ...

ای کاش باورداشتی ؛ میتوان دوست داشت و اعتماد کرد ...
ای کاش باورداشتی ؛ میتوان انتخاب کرد و اعتماد کرد ...
ای کاش باورداشتی ؛ میتوان توکل کرد و اعتماد کرد ..
ای کاش باورداشتی ؛ میتوان اعتماد کرد ...
ای کاش باور داشتی ...

و من چه ناباورانانه در انتظار باورت نشسته ام ...

پ.ن : ای کاش باور داشتی ، به قصه " من " و " تو " ... 

یه چیز با ربط :                  هرچه میدوم 
                              با گمان رد گامهای تو 
                                                             گم نمی شوم  
                              راستی
                                         در میان این همه اگر
                                         تو چقدر بایدی ... 

یه چیز بی ربط : نیست امید خلاص از سر زلفش حافظ
                       چــونکه تقدیر چنین بود چه تدبیر کنم


جمعه 15 آبان ماه سال 1388
« شروع یک پایان » نامه

قصه شبانه « من » و « تو » دیگر تکراری است این را « همه » میگویید ٬ دیگر « هیچ کس » با این قصه به « خواب » نخواهد رفت و « تو » بیدار و بیزار از « تکرار » ها !
از تکرار « من » ها و « تو » ها ! راستی جایی خواندم از همان اول « تو » یی نبود ! پس نتیجه این که « من » ها تکراری است !
چه میتوان کرد هر داستانی را پایانی است و این داستان را هم باید به پایان برد ! داستان « من » های تکراری !
از تولد « تو » تا تولد « من » و از تولد « من » تا تولد « تو » چهل روز چله ها (!) نشستم !
چهل روز را به انتظار نشستم تا پایان این داستان را ببینم اما دیدم قصه ادامه دارد !
قصه ی « من » که « تو » را د.د ٬ د.د ٬ د.خ.د ! 
اما باید پایان داد ! بیا اینبار پایانش را تو بنویس ! 

پ.ن :راستی فرق « قصه » با « داستان » چیست ؟  

 


تو این اوضاع بهم ریخته هیچ حسی برای نوشتن نداشتم ! دلیل دوریم هم همین حس بود ! حسی که نتونه جملات بهم ریخته اش را کنار هم ردیف کنه و ازش یه متن دربیاره بدرد نوشتن نمیخورد !
اوضاع بهم ریخته سیاسی و اجتماعی و حتی کاری ! فکر خسته ! دل ...! نمیذاشت که تمرکز لازم را داشته باشم ! (همیشه به دوستام میگم اگر این برنامه کوه جمعه هام نبود منو الان تو امین اباد باید کت بسته میدیدن !!!! ) اونقدر اوضاع بهم ریخته بود که یادم رفت امسال هم محض خوردن بیسکوییت هم که شده واسه کنکور ثبت نام کنم و امسال رقبای من با دلی آرام و قلبی شاد در کنکور شرکت خواهند کرد :دی !
خلاصه اینکه الان این « من » م ! « چغندر » ی سبز در آستانه فصلی سرد !!!!  

پ.ن : راستی « چراغ » منم فراموش نشود !


دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1388
« ۲۵ خرداد » نامه

باز شب ...
باز باران ...
باز تو ...
باز من ...
باز همان قصه قدیمی دلتنگی من !
دلتنگی های به اندازه همهی بارانهای این شبها ...
آیا تو هم دلت برایم تنگ میشود؟
نمیدانم این باران ها ٬ این شبها یا حتی این دلتنگی ها چه نوعی است!!
خوب یا بد !
اما میدانم برای تو ست ! پس خوب است ! 
آیا در این باران ها یادم میکنی ؟! 

پ.ن: آیا تو هم دلت برایم تنگ میشود؟

 

- اردیبشت آمد ...
                        نیامدی ...
                                       خرداد آمد ...
                                                         نیامدی ...
در میان کادوهای تولدم بدنبال تو میگردم ...
                                                          تولدم مبارک ...


دوشنبه 3 فروردین ماه سال 1388
« بهاران » نامه

فال میگیرم برایت ، فال تا شاید بیایی
شاه میبینم ولیکن ، من کجا و تو کجایی
آس یعنی عش اما ، هرچه امد تک نیامد
فال هم بیخود گرفتم ، این ورق ها تک ندارد
راز هستی - لاله سیلاخوری*

سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که نگاه چشمانت را باور دارم ، باورتر از گرمی دستان سردت !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که گرمی دستان سردت را باور دارم ، باورتر از بغض فروخفته در گلویم !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که بغض فرو خفته در گلویم را باور دارم باورتر از فریادهای بی جوابم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که فریادهای بی جوابم را باور دارم باورتر از دلتنگی های شبانه ام!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی های شبانه ام را باور دارم باورتر از دلتنگی های هنگام دیدنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی هنگام دیدنت را باور دارم باورتر زمزمه های شبانه مان!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که زمزمه های شبانه مان را باور دارم باورتر از مستی در آغوش گرفتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که مستنی در آغوش گرفتنت را باور دارم ، باورتر از آتش بوسه تو بر لبانم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که آتش بوسه تو بر لبانم را باور دارم باورتر از دوست داشتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دوست داشتنت را باور دارم باور تر از همیشه بودنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که همیشه بودنت را باور دارم اما دروغ چرا ؟ باور ندارم!
پ.ن : منهم مثه تو دیگر بهاران را باور ندارم ! 

یه چیز با ربط :با اینکه عید امسال را دوست ندارم ولیبا اینکه عید امسال را دوست ندارم ولی میدونم امسال سال بزرگی برام هست ! سالی که بهترین تصمیم هام را میگیرم ، بهترین انتخابها را انجام میدم ، سالی پر از اتفاقهای خوب در کنار تو ...

یه چیز با ربط تر : دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من ... به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من
یه چیز بی ربط : هیچ چیز بی ربط وجود ندارد ! حتی انلاین شدن من از اصفهان با اکانت پارس آنلاین تهران واسه اپدیت این پست!
یه چیز مهم : بهارتان مبارک !

یه چیز واسه خودم : همون قبلی ها را ادامه بده تا بهبودی کامل !

* : لاله عزیز ، صمیمانه ترین تبریکات را بخاطر چاپ کتاب زیبایت را از من بپذیر ، بارها و بارها اشعارت را خواندم ، برای من که اندکی « راز هستی » را میدانم ، احساست را در تمامی اشعارت میستایم و چه زیبا تقسیم کرده ای ! دوزخ ! برزخ ! بهشت ! ...



جمعه 18 بهمن ماه سال 1387
« ... » نامه

 

گفتم : اسمع ! افهم ! ...
گفت : خاک سرد است !
گفتم : نه به سردی دستان تو که نوازش هایش فراموشم نشده است.
گفت : خاک سرد است !
گفتم : نه به سردی چشمان تو که نگاه مهربانش فراموشم نشده است.
گفت : خاک سرد است !
گفتم : نه به سردی آغوشت که سالهاست منتظرش هستم .
گفت : خاک سرده ! فراموشم خواهی کرد !
گفتم : من چشمها ٬ دست ها و آغوشت را سالهاست فراموش نکرده ام پس تو را نیز فراموش نخواهم !  

دختر اردی بهشت ٬ سفر پدرت را تسلیت میگویم و امیدوارم تو را دیگر هیچ وقت مانند امروز نبینم ... 

پ.ن : در گوشش چه می گفتی ؟


چهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387
« عطر » نامه

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هر چی من بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی شه
میگه یا اسم آدم دل نمی شه
یا اگه شد دیگه عاقل نمی شه
بهش میگم جون دلم این همه دل توی دنیا
چرا یک کدوم مثل دل خراب و صاحب مرده ی من
پا پی خیال باطل نمی شه
چرا از این همه دل
یک کدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست
یک کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی شه
میگه یک دل مگه از فولاده
میگه یک دل مگه از فولاده
که تو این دور و زمونه چشش و هم بذاره
هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید
خم به ابروش نیاره
میگه هر صید که می شه قلب باشه
میگه هر صید که می شه قلب باشه
اما هر چی قلب شد دل نمی شه
نه دیگه نه دیگه
نه دیگه این واسه ما دل نمی شه   
( شاعر: بیژن مفید ٬  البوم شهر قصه ) 

تو شهر قصه ها میگردم تا شروع داستانم را پیدا کنم ... میخواهم بدانم چشمان تو شروع کرد یا دل من ... منکه جرات شروع نداشتم پس چشمان تو بود شروع کرد ... تو این مسابقه اهلی کردن این من بودم که باختم ...من رام شدم و دربند و تو همچنان وحشی و آزاد !!

شبها در میان ستاره ها میگردم ٬ فریاد میزنم ... شاید اثری از رخ کاملت و یا حتی هلالی از آن ببینم ... اما پاسخم فقط تاریکی است ... 
هنوز هم دلم میخواهد حرف حساب بزنیم ... حتی دو کلوم ... شاید بهانه باشد برای شنیدنت ..

هنوز هم جاده بوی عطر قدمهای تو را میدهد ... آنجا که برای اولین بار به سپیدی برفها حسادت کردم وقتی سایه ات را بروی انها میدیدم ... راستی دوباره فصل برف است ...
هنوز هم آن کوچه بن بست هم بوی عطر تو را میدهد ... آنجا که باهم از روی دیوار همسایه خرمالو چیدیم ... راستی دوباره فصل خرمالو است ...
هنوز هم دستانم بوی عطر سردی دستانت را دارد ! همان دم که آتش درونم با سردی دستان آمیخته میشدو حال دستانم سرد سرد است ... راستی دوباره فصل سرماست ...
هنوزم آغوشم بوی عطر تن تو را میدهد ... هنگامی که در باران مرا در آغوش خود گرفتی و گریستی ... راستی دوباره فصل باران است ...

و من مانده ام با این همه « عطر » ٬ راستی گفته بودی « عطر » دوری می آورد و اکنون منم و دوری تو !

پ.ن : بیاد داری « باران » چیست ؟
یه چیز با ربط :  اگه خواستین شهر قصه را دانلود کنید برین اینجا ( لینک از تو ) !
یه چیز بی ربط : هنوز پاییز است و من ... دلم کویر میخواد و ستاره و ...
یه چیز برای خودم : ... دلم هنوز هم یه عالمه چیز میخواد ...

 بقول تو « حاشیه مهم تر از متن » :
- نوشتم .. پاک کردم ... نوشتم .. خط زدم ... نوشتم .. پاره کردم ... نوشتم ... به رود سپردم ... اما با درد نوشته ات در سینه ام چه کنم ؟ + عادت !! 


دوشنبه 1 مهر ماه سال 1387
« احیا » نامه

سلامتی و ظهور آقا ، بک یا الله

سلامتی پدر و مادرم ، بمحمدٍ

خوشبختی و عاقبت بخیری خواهرام ، بعلی ٍ

شفا مریضها ، بفاطمه

مخصوصا او ، بالحسن

... من ، بالحسین

عاقبت بخیریمون ، بعلی بن الحسین

خدایا تنهام نذار ، بمحمد بن علی

کمکم کن ، بجعفر بن محمد

... ، بموسی بن جعفر

... ، بعلی بن موسی

... ، بمحمد بن علی

...  ، بعلی بن محمد

... ، بالحسن بن علی

... ، بالحجه القائم

پ.ن1 : سال گذشته این پست را زده بودم ! امسال هم نوشتم ... تغییر زیادی نکرده ولی نانوشته هاش بیشتر شده !!! 

یه چیز بی ربط :
اما
             با این همه تقصیر من نبود
که با این همه
با این همه امید قبولی
                   در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو،
                   نه من
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود که
من بد شدم*.  

* شعر از مرحوم امین پور است و من ننوشته ام ٬ هرگونه رابطه ای با نویسنده این شعر تکذیب میشود. تازه تو وبلاگ میتی خوندم. 


جمعه 29 شهریور ماه سال 1387
« ببار » نامه

 همیشه هروقت دلم میگرفت میومدم و نگاهت میکردم ... رنگهای دورو برت همیشه برام یه حس عجیبی ایجاد میکرد ... میدونم اونقدر نامردم که تو دلتنگی هام فقط سراغت میومدم ... ولی نمیدونم تو کی به یاد بودی ! ... تو دلتنگی های نیمه شبم بود که صدات میزدم و باهات صحبت میکردم ... تو هم می شنیدی و هیچی نمیگفتی یا شاید هم میگفتی و من نمی شنیدم ... 
اولش همه حرفات را بهم زده بودی ... با اینهمه اتمام حجت جای هیچ حرفی برام نذاشتی ... فقط اومدم بگم دلم گرفته ... دلم تنگه ...  آسمون دلم خیلی وقت ابریه ولی دریغ از یه بارون ! نکنه منم « سنگ » شدم ... دلم میخواست کنار تو ببارم ... یاد بارون و اشکامون افتادم ... چقدر زیر بارون گریه کردم ...
الان اومدم باز هم التماس بارون کنم ...  

پ.ن : تنها چیزی که میتونست این روزا آرومم کنه تو بودی ! ممنون که باز قبولم کردی « آقا رضا » !

یه چیز با ربط : یه سفر با هم به اینجا ارزوم بود ٬ مثه بقیه ارزو ها ... !
یه چیز بی ربط : ای کاش تو هم بهش اعتماد میکردی ٬ مثه بقیه ای کاش ها ... !
یه چیز برای خودم : این روزا۱۰- تا خوبم ! تا حالا اینقدر خوب نبودم !  

پس زیارت نوشت : با اینکه بارون نیومد ولی خوبم خیلی ... ( این نوع خوب بودنی که الان هستم آنکانتبله! ) ... خدایا به خاطر همه داشته ها شکر  ٬نداشته ها هم خودت اونقدر بزرگی که اگه بخوایی ... آره ! همون !


سه شنبه 26 شهریور ماه سال 1387
« زخم » نامه

زخمی بر پهلویم است و خون میچکد و خدا نمک میپاشد !
من پیچ میخورم و تاب میخورم و دیگران گمانشان که می رقصم !
من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم ٬ زیرا به یاد می آورم که من سنگ نیستم ٬ چوب نیستم ٬ خشت و خاک نیستم ٬ که انسانم ... 

پدرم وصیت کرده است و گفته است : از جانت دست بردار ٬ از زخمت اما نه ٬ زیرا اگر زخمی نباشد ٬ دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی نداشت ... 

دست بر زخمم میگذارم و گرامی اش میدارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است . 
میراث پدر علیه السلام ! 

( از کتاب : من هشتیمن ان هفت نفرم ... نوشته : عرفان نظرآهاری )  

 پ.ن : خوب می رقصم نه ؟!  

 

*     کاش یک صبح زود، با صدای تو از خواب بیدار شوم؛ انگار که بازگشته‌ای: - سلام... ( متولد ماه مهر )


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
تو برای من همیشه دست نیافتنی بودی ٬ حتی وقتی به من نزدیک بودی ٬ من تو را با علم به این موضوع دوست داشتم ...


شناس نامه


خبرنامه
(مختص عزیزان بلاگ اسکایی)
نام کاربری