روزنوشت های حاج اقا چغندر . ای کاش کودک بودم و تمام ناراحتیم قهر عروسکم بود و او را دراغوش میگرفتم و آشتی میکردیم... :: ...
تیر 1389
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 126891


Powered by BlogSky.com


هواپیمای مدل بسازید ! هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 13 تیر ماه سال 1389
« بر باد رفته » نامه

مینویسم تا فراموش نکنم : 

 

Your application reconsideration has been rejected by Stefan Gavare  

 

اینم جواب اخرش !  

من هیچ وقت عقده ای نبودم ولی مطمئنم این اسم را هیچگاه فراموش نخواهم کرد !

  

پ.ن: اینم یکی دیگه از آرزو هام بود که با خود بردیش !

سئوال مهم از خودم : یکم فکر کن ! تا حالا کاری انجام دادی که طرف مقابل جوابش مثبت باشه !؟!


پنجشنبه 10 تیر ماه سال 1389
« ویزا » نامه

 گفت : تفاوت اینجا با آنجا این است که تو « آن جایی » !
گفتم : مدت هاست که در آرزوی رفتن از « این جایم » ! اما اجازه نمی دهی ! 


مینویسم تا فراموش نکنم : 

نمیدونم داوود را میشناسین یا نه ؟! از دوستان قدیمیمه که حدود ۱۰ سالی هست همدیگه را میشناسیم و تو شرکت آلفا سیستم که بودم باهم پروژه هایی داشتیم ... این پسر سال گذشته واسه تحصیل تو سوئد اقدام کرد و قبول شد و الان اونجاست ...
دو سه ما قبل دعوتنامه ای برام فرستاد که بهمراه خانواده اش و یه چندتا از دوستاش یه سفر به اروپا داشته باشیم ... ماهم مدارک را آماده کردیم ( سند آپارتمانم ٬ گواهی اشتغال به کار و ... ) و اوایل خرداد اقدام کردیم . سفارت شلوغ بود چیزی حدود ۲۵۰نفر جهت ویزا چه تحصیلی چه توریستی تو صف بودند ٬ ماهم مثه بقیه مراحل کار را انجام دادیم... جالب اینکه همه کارکنان سفارت هم ایرانی بودند ! حتی افسری که با من مصاحبه کرد ! تمام مدارک را تحویلشون دادم و منم مطمئن ازینکه ایرادی از پرونده من نخواهند گرفت ( چون از نظر موقعیتی خیلی شرایطم بهتر از بقیه بچه های گروه بود )  

همه بچه ها ویزاشون اماده شد جز من !! دلیلشون این بود که : تضمینی برای خروج ایشان از منطقه شینگن وجود ندارد !!!! و مهر زیبای ریجکت تو پاسپورتم ثبت شد !

خوب فکر میکنم بتونین احساسم را درک کنید !!! 

خلاصه تصمیم گرفتم در کمال ناامیدی به نتیجه اعتراض کنم ! پس از ایمیل نگاری های فراوان بین من و سفارت ! سه روز قبل ایمیلی از سفارت بهم ارسال شد که ویزای شما به مدت دوهفته از تاریخ ... تا ... صادر شده است !!!!
باورم نمیشد !  همه دوستان و اشنایان خوشحال ازین اتفاق ! منم که قصد داشتم هفته اول جولای ( هفته پیش رو ) اونجا باشم ٬ سریع شروع کردم به اماده سازی ملزومات . بلیط ۸۰۰تومنی را ۱میلیون و ۳۵۰ هزارتومن رزو کردم ! با کمک داوود برنامه حرکت قطارهای بین شهری و کشوری را هم  چک کردیم ! از طریق سایت کوچ سورفینگ ٬ شروع به جمع اوری اطلاعات و یافتن هاست کردم ! خلاصه همه چی را اماده کردم واسه سفر دور اروپا در ۱۴ روز  ... 

دیروز سفارت بودم تا ویزام را بگیرم ! مسئول تحویل ویزا بهم گفت : درخواست بازنگیریتون هنوز در جریانه و جوابی ارسال نشده !!!!!!! و این خانوم ... که جواب ایمیل را دادن نمیدونیم رو چه حسابی این جواب را برات فرستاده :( ... و هنوز افسر بازنگری به درخواستتون جواب ندادن !
شما بودین چه حسی بهتون دست میداد ؟!؟ الان من تو اون حسم !

نتیجه : هرکاری را که ایرانی ها دست بگیرن ٬‌بهتر از این نمیشه !


جمعه 28 اسفند ماه سال 1388
« بهار ۸۹ » نامه

اشک میریزم و از درد فراق
در دلم آتش حسرت تیز است
بی تو میگون چه صفایی دارد؟
به خدا سخت ملال انگیز است
با همه تازگی و لطف بهار
ماتم انگیز تر از پاییز است
                                      «تو » بهار من و میگون منی.  


 

 سال ۸۸ را قبل از اومدنش دوست نداشتم اکنون دلیلش را دانستم اما با همه اتفاقاتش گذشت ... اما هیچگاه از ذهنم فراموش نخواهد شد ... اما برعکس سال ۸۹ را دوست دارم انهم از نوع خیلی خفن !
اکنون همان پست سال قبلم را برایتان مینویسم اما اینبار .. 

سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که نگاه چشمانت را باور دارم ، باورتر از گرمی دستان سردت !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که گرمی دستان سردت را باور دارم ، باورتر از بغض فروخفته در گلویم !
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که بغض فرو خفته در گلویم را باور دارم باورتر از فریادهای بی جوابم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که فریادهای بی جوابم را باور دارم باورتر از دلتنگی های شبانه ام!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی های شبانه ام را باور دارم باورتر از دلتنگی های هنگام دیدنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دلتنگی هنگام دیدنت را باور دارم باورتر زمزمه های شبانه مان!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که زمزمه های شبانه مان را باور دارم باورتر از مستی در آغوش گرفتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که مستنی در آغوش گرفتنت را باور دارم ، باورتر از آتش بوسه تو بر لبانم!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که آتش بوسه تو بر لبانم را باور دارم باورتر از دوست داشتنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که دوست داشتنت را باور دارم باور تر از همیشه بودنت!
سالهاست که بهاران را باور دارم همانطور که همیشه بودنت را باور دارم  چون تو را باور کرده ام ...
پ.ن : اینبار تو را دعوت میکنم تا از پنجره ام بهار را بنگری تا باورش کنی ... 


سال ۸۹ را با یه تغییر بزرگ در زندگی ام شروع کردم و مطمئنم سالی پر از تغییرات برایم خواهد بود ...
برای شما نیز سال جدید را سال برآورده شدن بزرگترین آرزویتان را آرزومندم ... 

یه خبر : تا دیروز تمام شبکه های فارسی ( حتی فارسی۱ و مهاجر )  از پارازیت ها در امان نبودند اما ناگهان از امروز همه شبکه ها فعالند بدون کوچکترین خط و خش . (حتی بی بی سی فارسی در هاتبرد !!! )
نتیجه گیری سیاسی : شاید انتخاباتی در پیش است !
نتیجه گیری اخلاقی : شاید در ایام نوروز برنامه های غیر اخلاقی پخش نمی شود !
نتیجه گیری فلسفی : شاید چون فقط مرفهین ماهواره دارنذ و تحت تاثیر اون قرار میگرفتند و الان هم اونها مسافرتند و ماهواره نمیبیند و بقیه هم که مسافرت نمیرند حتما پول ندارند که خرج ماهواره کنند ٬ پس اجنبی ها هرچی میخوان بگن !
نتیجه گیری بی بی سی : حکومت ایران بر اثر فشارهای بین المللی ارسال پارازیت را قطع کرده !
نتیجه گیری بی ربط : ارگان ارسال پارازیت هم به همراه سایر ارگان های دولتی رفتند تعطیلات نوروزی !
نتیجه گیری سیمای ضدملی : شاید با این همه فیلم و برنامه های نوروزی میخواد واسه اونا شاخه شونه بکشه !
نتیجه گیری منطقی :  شاید در تعطیلات چون رئیس دولت کمتر تو چشمه و کسی هم حواسش بهش نیست و سوژه ای دیگه دست این اجنبی ها نیست ٬ پس هرچی میخوان بگن !


یکشنبه 22 آذر ماه سال 1388
« خداحافظ » نامه

نوشتم ، اینبار برای تو !
گویا کار دیگری ندارم ، من کارم نوشتن است ؛ اینبار برای تو !
نوشتم خداحافظ ، برای تو !
باورم نمیشود که برای تو هم نوشتم !
اشکهایت را وقت رفتن دیدم و من لبخند بر لب !!
گفتی مرا ببوس برای اخرین بار ، گفتم تا نخندی نمیبوسمت و تو خندیدی برای من !
و من خندیدم برای خودم تا لرزش صدایم را نشنوی ! 

... 

و دیشب رسید ... 

... 

وقتی همه به تو میگفتند عروس ، خدا را شکر کردم ...
الحمداله ...
راستی میدانی چرا اسم مراسم عروسی است نه دامادی؟ ... 

وقتی دستت را در دستانش دیدم ، خدا را شکر کردم ...
الحمدالله ...
راستی دست گلت همانطور که دوست داشتی سفید بود ... 

وقتی باهم می رقصیدین ، باز هم خدا را شکر کردم ...
الحمدالله ...
راستی بالاخره رقص یادش دادی؟ ... 

و وقتی پدر دستت را در دستش قرار داد و دعای خیرش را بدرقه راهت کرد ، من نیز هم خدا را شکر کردم...
الحمدالله ...
راستی چرا اینبار گریه نکردی؟ ... 

و وقتی ...
نه دیگر وقتی نمانده ، وقت تمام است !
فقط من ماندم و خاطرات کودکی مان ؛
راستی یادت است همیشه در حال قهر بودی و جمع کردن وسایل و رفتن از خانه !
راستی یادت است بخاطر دیدن هزارتومنی تا کجا بدنبالم دویدی و اخر سر چه شد ؟!
راستی یادت است پول عروسک خواهرت را دادم یا نه ؟
راستی یادت است اختراعات برقی من چه بلاهایی سرتان می آورد ؟
راستی یادت است تولد با مسقطی ؟
راستی یادت است نان روغنی را چطور درست میکنند ؟
راستی یادت است اولین بار که دوستم مهدی را دیدی چه گفتی ؟
راستی یادت است ...
من یادم میماند تو هم بیاد داشته باش ...
و اکنون جای خالی ات را احساس میکنم و چه زود دلم برایت تنگ شد ...  

پ.ن : برایش بهترین ها را ارزو دارم ... 

یه چیز بی ربط : تولدت هم مبارک ... هنوز یادم نرفته ...
یه چیز با ربط : باور نمیکنم
                                  که ناگهان به سادگی آب
                    از ساحل سلام
                    دل برکنم
                                       تا لحظه لحظه در دریای ذور
                                امواج بی کران دقایق را
                                                  پارو زنم !
                                                                   (ق.ا)


سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1387
« مارکوپلو » نامه 4

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی                     فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست                    می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت                    ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست          هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین                         یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت                بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است                      حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع            زین داستان که با لب خاموش می کنی 

پ.ن : داره باز عید میاد ... یعنی میشه امسال بهم عیدی بدی ؟ 
یه چیز : چند وقتیه نوشتن نمیاد :( ...


 

هیشکی نیست به من بگه با این نوشتنت میخواییم صد سال ننویسی و از انجا که ما پر رو تر از این حرفهاییم مینویسیم تا چشممان در آید و این خاطرات زیبا را پس سه ماه ثبت کنیم : 

در صبح با صدای قوقولی قوقو یی از خواب برخواستیم و شروع به مهیا نمودن صبحانه کردیم تا دوست ترک ما از خواب بیدار شود و در حد اعلای مرام صبحانه آماده باشد ٬ دیدیم در کمال بی ذوقی فقط یک لقمه که انهم جهت احترام به صبحانه ما بود خورد و با سه لیوان آب اماده سرکار رفتن شد و ماهم طبق عادت ایرانی بودنمان سه لیوان چایی نوش نمودیم ... و از آنجا ه طبق قانون سایت بایستی به همراه میزبان از خانه خارج شویم تا برگشت ایشان در شهر بچرخیم از خانه بیرون زدیم و به شهر گردی پرداختیم ! شهری بسیار تمیز و باکلاس ٬ مردمانش هم برعکس تصور بسیار خونگرم و با یه can you speak english? همه میخوان انگلیسی صحبت کنن ... یادم نمیره تو مترو میخواستیم ساعت کار مترو را بپرسیم ، با بی سیم ازساختمان مرکزی یکی را صدا زدند که بیاد با ما صحبت کنه ! این توریست مداریشون ما را کشت ! 

در میدان olus مجسمه اتاتورک با ما عکس گرفت و در انجا بود که کشفی بزرگ انجام شد که تمام موزه های شهر در روز دوشنبه تعطیل است و ما فقط باید خیابانهای شهر را ببینم ...
مسجد جامع انکارا که نماد معماری جدید شهر است را پس از خیابان گردی های فراوان یافتیم ، چون آنکارا شهری است که بروی منطقه ای  کوهستانی واقع است و تمام خیابانهای شهر شیب دار است و پیدا کردن یک محل بسیار سخت است و این نوع شهر سازی هم نوع خودش بسیار جالب است که در خیابانی قرار میگیری که تمام شهر دیده میشود و دقایقی بعد در دل شهر هستی و چیزی دیده نمیشود ! در طبقه زیرین این مسجد عظیم شعبه ای از carform و پارکینگی عظیم وجود داشت که در نوع خودش جالب بود. برای نهار هم دو نوع غذای معروف ترکها ( دونار و لاهمهجون ) سفارش دادیم که بسیار خوشمزه بود . 

ناگهان یادمان افتاد که مقبره آتاتورک در آنکاراست  ! ( میدونم به حافظه ام حسودیتون شد )‌ ... تصمیم گرفتیم به انجا برویم و از انجا که عمرا پول ماشین بدهیم تصمیم بر آن شد پیاده برویم ... و به همان دلیلی که قبلا گفتم پس از ساعتها پیاده روی و سوغاتی خریدن یک ربع پس از بسته شدن درب موزه اتاتورک به انجا رسیدم و هرچه اصرار کردیم اجازه ندادند که وارد بشیم لذا به مقبره آتاتورک گفتیم از بیرون با ما عکس بگیرد که ناگهان یه لشگر نظامی ترک به طرف ما حمله کردند و نذاشتن این اتفاق صورت بگیرد و از آنجا که ما توریستهای فهمیده بودیم سریع به خانه برگشتیم !  

کوتای پیشنهاد داد که غذای ترکی درست کنند و ماهم از خدا خواسته ! دلمه بادمجون خودمون بود ولی به سبک ترکی ! با یه برنج دم پختکی که از شفته بودن یاد برنجهای شمال افتادم ! بعد از شام کوتای پیشنهاد داد که مشروب ویژه ترکها ( ریکی ) بنوشیم و صحبت کنیم ولی من قهوه ترک را ترجیح دادم ! و تا ساعت 4 صبح در مورد همه چی صحبت کردیم  ... سیاست ، فرهنگ ، اقتصاد ، خانواده ، طنز ، اجتماع و ... و از انجا که ساعت 6 بلیط اتوبوس به سمت قونیه رزور کرده بودیم برای اندکی استراحت بحث را به پایان رساندیم ...
قبل از خواب از کوتای بابت همه چی تشکر کردیم و او از ما خواست که موقع رفتن برق ها را خاموش کنیم و در را ببندیم !
و ساعت 6 صبح با انجام درخواست کوتای - یعنی هم در را بستیم و هم برق را خاموش کردیم و گرفتن یه تاکسی به مبلغ 20 لیر ( حدود 15هزار تومن واسه یه مسیر 5 دقیقه ای ) سوار بر اتوبوس قونیه شدیم و به سمت انجا حرکت کردیم ... 

پ .ن : یه سفر رفتیم 10 روز یه خاطره میبنویسیم 3 ماه ! ( عکسای سفر )

یه چیز با ربط : دیگر من هم بهار را باور ندارم !
یه چیز بی ربط : دلم چیپس و پنیر میخواد با طعم تو !
یه چیز برای تو : به اندازه همه روزهایی که مرا میشناسی عیدت مبارک !
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط .


جمعه 2 اسفند ماه سال 1387
« مارکوپلو » نامه ۳

رفتی سفر !
ولی تنها نه ! با همانکس که من همیشه به او حسادت میکردم !
زیرا میدانم « تو » از آن « او » هست و حتی قسمتی از وجودش و « او » از آن « تو » ست !
تویی که از آن هیچکس نیست ! پارادکس جالبی است نه !  

رفتی سفر ! 
اما عطرت اکنون همه جا پیچیده و همه شاد و سر مست از عطر تو !
و من با بغضم میخندم زیرا که بوی عطرت نشانه شادی توست !
گفتی از عطری که خاطره ایجاد کند بی زاری !
اما تقصیر من چیست که مدتی است شیشه عطری که برایم گرفتی خالی شده و من در جستجوی عطرت هر شب زیر آسمان مینشینم تا شاید آسمان عطرت را هدیه ام کند ... 

رفتی سفر ! 
اکنون باید از باد سراغ تو را بگیرم ! اما در اینجا باد از غرب به شرق میوزد ولی تو به شرق سفر کردی پس از باد هم امیدی نیست !  

رفتی سفر ! سفر سلامت ! 

پ.ن : در زیر باران در حیاط خانه آتشی روشن کردم برای آنکه تو را بسازم ... اما خاک سرد تر از آتش بود و باد وحشی تر از همیشه !


فی الواقع وقتی به دیار آنکار وارد شدیم ! تلگرافی به جناب کوتای فرستادیم و جوابی فی الفور دریافت کردیم که ایشان در « هوشدر استریت » در محله « کیزیلای » منتظر قدم مبارک ما هستند ! ( داره از اینطوری نوشتن خوشم میاد ) ! از ما اصرار و از همسفرمان انکار ! هرچه به ایشان گفتیم که چتر بازی از اصول سفر است در ایشان افاقه نکرد و ما فی الاجبار تصمیم گرفتیم از بند « ما رفتیم میخوایی بیا ! میخوایی نیا ! » استفاده بنماییم که اثر کرد ! از ایستگاه قطار تا منزل دوستمان را دلیجان چهار چرخ بدون اسبی گرفتیم به مبلغ ۲۰لیر در حدود ۱۴هزار تومان کیسه اشرفی تا ما را به مدت ۱۰ دقیقه ای به انجا برساند ! شهر آنکارا چون در ایام تعطیلات عید قربان بود بسیار خلوت بود ! 
« کوتای » ٬ این دوست ترک زبان ما ٬ ۲۷ساله و در رشته معدن تحصیل کرده و در منزلی که متعلق به خواهر ایشان است و اکنون در دیار یانکی هاست جدا از والدین زندگی مینماید ٬ با ورود ما به منزل ایشان چراغها یکی یکی روشن شدند (۱) و ایشان با ما با آغوش گرمی استقبال کردند ٬ نامزد کوتای هم در انجا بود اندکی بعد مادر و برادر نامزدش به انجا امدند و انها هم به گرمی از استقبال کردند . پس حمام گرفتن از کوتای خواستیم که نقشه ای از شهر برای ما کشیده تا ما بتوانیم از برج میلاد آن شهر به نام « آتاکوله » در شب دیدن کنیم و قرار شد آن شب برایشان طعام ایرانی از نوع «کتلت» اماده نمائیم ...
در شهر تاریک آنکارا قدم میزدیم و از خلوتی شهر در هراس بودیم ! اکثر مغازه ها تعطیل بود ولی از خوشاقبالی ما « آتاکوله» باز بود تا ما بتوانیم از فراز آنجا به شهر بنگیرم ! در آنجا تماشاخانه ای وجود داشت که فیلم دختر لر با بازی « گلشیفته فرهانی» و « دی کاپریو » را نمایش میداد ! سیم کارت ترکسل را به مبلغ ۲۰ لیر ( به ارزش ۲۵کنتور ) خریداری کردیم تا با هر اس ام اس به ایران ۸کنتور آن بپرد !!!! ( بعد بگین چرا اینجا اینقدر گرونیه ) ... در حین برگشت از شاپینگ سنتر مواد لازم جهت پخت کتلت بخریدیم (به مبلغ ۵۰لیر) و به منزل کوتای برگشتیم !
در آنجا آشپزی شروع شد ! همسفر من (عادل) در نقش سر مطبخ و من در نقش اسیستنت !!  و از آنجا که کتلت نیاز به چنگ فراوان دارد و ما جهت رعایت بهداشت مجبور بودیم نچنگیم با زحمت زیاد این غذا آماده شد و انهم چه کتلتی هر کدام به اندازه و ضخامت کباب تابه ای ! پس از شام تختخ نردی اورده شد و هرچه ما بازی کردیم باختیم ! دیدم فی الواقع ابروی ایران زمین در خطر است و نزدیک است بلاد دیگری را سر شرط بندی به ترکها واگذار کنیم بهانه خواب آوردیم .
در اتاق نشیمن مبلی جهت خواب به ما داده شد ! یک نفر هم در زمین ! این هم نتیجه چتربازی! و در اندیشه فردایی بهتر به خواب رفتیم ! 

پاورقی(۱): بدلیل گرانی برق در ترکیه اکثر چراغها در اپارتمانها سنسور دارد و چراغها بر اساس ان روشن و خاموش میشود .  

پ.ن : یه جایی خوندم « عزیزخسته کسی رو که تو دوستش  داری همه حقی بر تو  دارد از جمله اینکه انگونه که می خواهی دوستت نداشته باشد  » ...
یه چیز با ربط : زیارت قبول !
یه چیز بی ربط : دیگه یه جایی را دارم که حرفهای تیکه پارم را اونجا بنویسم !
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط . 


شنبه 5 بهمن ماه سال 1387
« مارکوپلو » نامه۲

برف


میدانی ؟ 
سرد سرد است !
هر وقت که سرد میشوی ٬ برف می بارد ...
همه جا سفید است !
نه !
سفید بود !
و من تنها با تو ! با یاد تو ! به یاد لبخند تو ! میرفتم ...
و جای خالی ات را میدیدم که حتی اثری از لبخند تو را نداشت ...
راستی مگر « باران » نام دیگر تو  نبود ...  

پ.ن: دلم باید چیزی نخواهد ! 


هوا به تاریکی می گراید (معنیش را نمیدونم  گیر ندین! )در منطقه صفر مرزی برف شدیدی باریده است ٬ پس از حدود نیمساعت حرکت به شهر مرزی ترکیه میرسیم ٬ درجه هوا فکر کنم به ۵ یا شش درجه زیر صفر است با اینحال بایستی از قطار خارج شویم تا عملیات خروجی صورت گیرد ٬ با اینکه تا ورود همه تایید نشود اجازه ورود به قطار را نداریم نمیدانم چرا باز همه هول صف دارن ! انگار ما ایرانی ها به صف حساسیت داریم ! دو توریست آلمانی ( ماریو و ... ) بیرون از ساختمان در حال لذت بردن از هوای سرد هستند ُ فرصت خوبی برای یک مکالمه است ... حدود ۲ساعت طول میکشد و همه بدون هیچ مشکلی ورود به ترکیه تایید میشود و دوباره سوار قطار ایران میشویم تا دریاچه وان مسافرت با قطار ایران صورت میگرد ...  
حدود نیمه شب به دریاچه وان میرسیم و منتظر کشتی ... پس از حدود یکساعت انتظار کشتی از راه میرسد و مسافرانی که از ترکیه در حال برگشت هستند را به قطار ما تحویل میدهند و ما هم وارد کشتی میشویم ... واگن مخصوص بار هم وارد کشتی میشود ... کشتی بزرگی است ... گفته میشود این کشتی ها هدیه رضاشاه به ترکیه است که هنوز بروی این دریاچه در حال حرکت است ٬ مهماندار کشتی مرد ترک زبانی است همانند یک نوار با لهجه شیرینی شروع به صحبت به زبان فارسی میکند ٬ در سالن کشتی میتوان دیگه همه مسافران را یکجا مشاهده کرد ٬ تیپ و قیافه بعضی از این پیرزنها در نوع خودش بسیار جالب بود و اگر من کارگردان فیلمهای ترسناک بودم حتما از انها استفاده میکردم ( خدایی جنبه هم خوب چیزیه !!! ) 
یه اکیپ این خانمها هم ماهانه دوره های ادبی در فرهنگ سرای قیطریه داشتند که به محض ورود به کشتی شروع کردن به مولوی خوانی و دف نوازی ... یه سری هم شروع کردند به غر زدن که میخواییم بخوابیم !!!! پس از کش و قوس فراوان تصمیم بر خوابیدن شد! 
با نزدیک شدن طلوع افتاب همه به عرشه کشتی رفتند تا طلوع خورشید را از روی دریاچه وان مشاهده کنند ... دوربینها و عکسها بود که گرفته میشود ...  
پس از انکه به بندرگاه وان رسیدیم منتظر قطار ترک شدیم ! حدود ۴ ساعت از برنامه مشخص شده عقب هستیم ! در قطار ترک شماره واگن و کوپه اصلا مهم نیست ! هرجا که پیدا کردید میتوانید بنشینید ! پیشنهاد میکنم که اطراف رستوران باشید زیرا میتوانید در صورت داشتن لب تاپ میتوانید از شبکه بی سیم اینترنت ان استفاده کنید.  
چون منطقه تحت کنترل کردها ست برای حفاظت از قطار ۶ تفنگدارترک سوار بر قطار میشوند .
روز سوم هم در قطار میگذرد و در صورت داشتن هم کوپه ای خوب این زمان به سرعت میگذرد.حدود صبح روز چهارم به کایسری ( قسطنطنیه ) میرسیم .. این شهر برای خیلی از ایرانی های ترکیه اشناست ُ به گفته سعید ( هم کوپه ای ما که بلیل بهایی بودن قصد مهاجرت از ایران را داشت ) این شهر به دلیل ارزان بودن پر است از ایرانی هایی که قصد پناهندگی یا مهاجرت را دارند ... نغمه همون دختره شیطون مشهدی که کل کوپه ما را تو سرش گذاشته بود هم در این ایستگاه پیاده شدند ... آخرش هم نفهمیدیم این « سه تار » ی که همراهش بود واسه چی بود ؟! 
حدود یک سوم قطار در این ایستگاه پیاده میشوند . طبق برنامه در این ساعت ما باید به آنکارا میرسیدیم ولی ما همچنان در کایسری هستیم ... (تا حالا ۷ ساعت تاخیر )  
خانه ها و شهرهای بین راه ما را به یاد سریال « کلید اسرار » می اندازه ! خونه های پرچینی که بدلیل استفاده از زغال سنگ دود از دودکش ها در حال خارج شدن است ! از انجا که ترکیه منطقه ای کوهستانی است در طول مسیر یا بطور متناوب با مناطق برفی و خشک روبرو میشویم ! بطوری که در طول سفر تا انکارا حدود ۱۰ بار اب و هوا عوض شد و این تنوع آب و هوا در نوع خودش قابل توجه است . 
در کایسری بود که ما متوجه وجود اینترنت در قطار شدیم و از انجا که لب تاب منهم ۲۰ دقیقه بیشتر شارژ نگه نمیدارد یکسره در بین رستوران و کوپه در حال حرکت بودیم تا کوپه انرا شارژ کنیم و در رستوران استفاده کنیم . 
قبل از سفر از طریق سایت  couchsurfing به دنبال چتربازی در ترکیه بودیم تا حتی المقدور بتوانیم از میزبانی ترکها در آنکارا و قونیه استفاده کنیم که تا قبل از شروع سفر کسی قبول نکرده بود ... ولی در این ساعت ایمیلی از یکی از اعضای این سایت به نام Kutay به دستم رسید که قبول کرده بود که میزبان ما در انکارا باشد و این تنها خبری بود که میتوانست باعث فراموشی خستگی سه روزه ما شود. 
ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر روز یکشنبه به ایستگاه راه اهن انکارا رسیدیم و به سمت خانه حرکت کردیم ... 
( ادامه دارد ) 

پ.ن : فکر نمیکردم بتونم اینهمه در مورش بنویسم ! ولی ای کاش مرتب تر مینوشتم ! 

یه چیز با ربط : همیشه بین عقل و دل ، دل را انتخاب کردم ! دلم خواست ... دلم نخواست ... اما حس میکنم دیگر دلی نمانده که چیزی بخواهد ! با خود بردی ! از دل بی عقل هیچ انتظاری نیست اما اکنون من مانده ام و عقل ! عقل بی دل ! از عقل بی دل چه بر می آید ؟
یه چیز بی ربط : مگر « باران » نام دیگر تو نبود !؟
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ، دیگر پذیری نامشروط ، شرایط پذیری نامشروط . 



توضیح : چه میکنه این سرویس... این دوتا که این بغله یه چشمشه !


شنبه 21 دی ماه سال 1387
« مارکوپلو » نامه ۱

نگاه کن که غم درون سینه ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ، ز ابرها ، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان ، به بیکران ، به جاودانه

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بچیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن تو میدمی و آفتاب می شود .
شعر از فروغ فرخزاد

پ.ن: نگاه کن ! تو میدمی؟ آفتاب میشود؟


اندر احوالات اینجانب ملالی نیست جز دوری شما و کار زیاد و پایان سال مالی میلادی و حسابرسی و انبارگردانی و کنترل موجودی و ... ! میدانم که همه اینها توجیهی است برای دوری ازینجا و ننوشتن و دلیلی بود برای یک مرخصی طولانی و یک سفر به بلاد فرنگستان به بهانه شروع این رخدادها و سوخت شدن مرخصی ها ... لذا بر آن شدیم تا سفرنامه ای بنگاریم تا این لحظات و خاطرات را ثبت کرده باشیم تا شاید پندی باشد برای ایندگان ...

وارد ترمینال قطارهای بین المللی میشی ، شبیه اینه که وارد ترمیینال فرودگاههای بین المللی میشیی نه ازین جهت که سرویس دهی ها فرق میکنه ، ازین جهت که ادمهاش فرق میکنن ... بی خود نبود در عرض یک شب  70 بلیط آنکارا تمام شد و ما مجبور شدیم بلیط استانبول را بگیریم ، دو تا تور تمام بلیطهای انکارا را گرفته بودند و فقط بلیطهای استانبول آزاد مونده بود !
اخه به اینم میگن شانس !! هر دوتا تور حدود 50 پیرزن را با خود راهی کرده بودند ! نمیدونم میون همه پیامبرها چرا جرجیس را خدا نصیب ما کرده بود !
یه خانم کنترلچی هم اونجا بود و برای اینکه خدایی نکرده کوپه ها مختلط نشه شماره های جدیدی به بلیطها میچسبوند . هرکسی هم باری داشت به قسمت بار تحویل میداد تا به واگن بار منتقل بشه. 
حرکت قطار ساعت 7 عصر بود و ما از ساعت 4 اونجا بودیم و این فرصتی بود تا تمام مسافرها را یه کنترلی کنیم ! یه اکیپ دانشجو خارجی که واسه تعطیلات عید قربان هم به ایران اومده بود تو سالن بودند ( دوتا هنگ کنگی ، دوتا آلمانی و یه هندی ) راحت میشد سر صحبت را باهاشون باز کرد ، دختر هنگ کنگی که کاترین اسمش بود خیلی خوش مشرب تر از دوست پسرش بود ! در مورد همه چی هم صحبت میکرد واسه گذزوندن وقت تو سالن انتظار خوب بود !
دو مرد و و یک زن که المانی با کوله های بلند سفریشون وارد شدند و نظر همه را بخودشون جلب کردند . خیلی ریلکس کوله هاشون را به بخش بار تحویل دادند و کتابشون را در آوردند و شروع کردندبخوندن ! واسه وقت گذروندن بهترین راهه نه ؟!
کنترل اولیه پاسپورتها و بلیط توسط مسئول حراست راه آهن انجام شد ، نکته قابل توجه این آقا این بود که با قدی تو مایه های منصور زادون خودمون یا شایدم بلند تر ( حدود 2:20 ) که وقتی باهاش صحبت میکردی گردن درد میگرفتی باید سین جیم هاش هم جواب میدادی ! کجا میری؟ با کی میری؟ چرا میری ؟ حالم داشت بهم میخورد !
قطار چهار تخته معمولی بود وارد کوپه که شدیم یه پسر جوون حدود 20 ساله ولی درشت هیکل قبل از ما اونجا بود و ما خوشحال که همسفر سه روزه کوپمون جوونه ! نفر بعدی هم بعد مدتی وارد شد و یه مرد حدود 45 ساله بود که بعدا متوجه شدیم که بهایی بوده و واسه پناهندگی به ترکیه سفر میکنه .
قطار راه میافته و مهماندار واگنمون کوپن های غذای ما را میگیره ( موقع بلیط گرفتن علاوه بر کوپن خواب که الزامیه و نفهمیدیم واسه چیه ، کوپن غذا هم میتونین تهیه کنید که تو قطار ایران بهتون 4وعده غذا داده بشه به مبلغ ۶۷۰۰تومن ) و تا وعده آخر غذا در کوپه براتون سرو میشد و هم کوپه های ما هم مجبور بودن خودشون غذا تهبه کنن ! نهایت نامردیه میدونم ! ما هم اخر نامرد !
شب اول بیشتر به شناسایی همدیگه میگذره ، امار همه واگن ها گرفته میشه و خوشبختانه واگن پیرزنها کلی با ما فاصله داره !روز دوم چندتا دوست پیدا میکنیم ، « انوش » مستند سازی که واسه ساختن یه فیلم مستند راهی شده ، علی سیف روانشناسی که بهمراه دوست و همسرش و خواهرش تو این سفر هستند . دختر شیطونی به نام « نغمه » که کل واگن ما را رو سرش گذاشته و ...
قطار توقف های زیادی  داره کلی هم از برنامه اش زمانی اش عقبه ساعت 12 ظهر به تبریز میرسیم ، مامورین کنترل پاسپورت و خروجی وارد قطار میشوند و تا دوسه ساعتی که تا مرز سلماس فاصله است تمام کنترل ها و مهر خروجی در قطار انجام میشه . به گفته مسافران قدیمی این کار به تازگی انجام میشه و قبلا همه مسافران در مرز سلماس بایستی از قطار پیاده میشدند و تو برف و سرما تو صف میموندند تا این کار توسط پلیس مرز انجام شود .
ساعت 2 به مرز سلماس میرسیم ولی قطار 4ساعت در انجا میماند ! دلیل آن هم اینطور شایع میشه که یه خانوم مطلقه توسط شوهرش ممنوع الخروج شده و هنوز در کامپیوتر اینها مطلقه بودن این خانوم ثبت نشده حتی برگه طلاق هم کمکی ازش ساخته نیست و مادر و دختر در مرز پیاده میشوند تا با قطار برگشت به تبریز برگردند و قطار وارد منطقه صفر مرزی میشود ...
(... ادامه دارد)  

پ.ن : خوب چیه ؟ دارم خاطره مینویسم مگه بده ؟
یه چیز با ربط :دلم یه عالمه گریه میخواهد بی « بوسه » !
یه چیز بی ربط : ...
یه چیز برای خودم : خویشتن پذیری نامشروط ... دیگر پذیری نامشروط.... شرایط پذیری نامشروط


سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
« آک » نامه

میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود که این شعله بیدار
روشنگر شبهای بلند قفسم بود

شاید هجده ساله به نظر میرسید ٬ جلوی ورودی مترو بهشتی نشسته ... یه دستش دور گردن دختره است و دست دیگه اش محکم دست دختره را گرفته و زل زده به چشماش ... چشمای پسره خماره خمار ...
- عزیزم .. دوستت دارم .. تو میدونی که غیر تو کسی را ندارم ...
- دروغ میگی! ...
از در مترو میام بیرون ... از کنارشون رد میشم ... دست پسره دور گردن دختره نیست !!!
- عزیزم تو میدونی که وقتی سرم رو سینه هات میذار دیوونه ات میشم ... چرا اینکار را میکنی ...
دختره بغض کرده ... روشو برمیگردونه ....
- مهناز ٬ اینکارا یعنی چی ؟! عزیزم دیگه نمیخوایی نگام کنی ... چشماشو ببین بارونیه !!!
با شنیدن این جمله حس بدی بهم دست میده ... بر میگردم نگاهشون میکنم ... دختره نگاهم میکنه ... چشماش پر اشکه ... پسره همچنان دستش دور گردن دختره نیست !!! ... حس خوبی ندارم ... رومو برمیگردونم ...
- مهناز ... مهناز ... مهناز ...
از پشت تنه محکمی میخورم ... و با سرعت از کنارم رد میشه و دور میشه ...

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
دست منو آغوش تو هیهات که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

- به به ٬ مبارکه !! بالاخره آقا نیما داماد شدند ...
- قربونتون برم ... نمیدونی که این پسر ما را چزوند تا یکی را قیول کنه !!
- حالا چی شد اینو پسند کرده ! بعد از اینهمه خواستگاری رفتن چیه این دختره باعث شده که قبول کنه ؟ ...
- خواهر میدونی چیه ؟!! نیما خیلی بد پسنده ! بخاطر همینه که بعد سی و خورده ای سال هنوززن نگرفته ! این دوره مگه میشه به دختری اعتماد کرد ! نیما میگه : تنها چیزی که این دختره از بقیه سوا کرده اینه که این دختر « آک » ه !!
...

سیمای مسیحائی اندوه تو ای عشق
در غربت این مهلکه فریادرسم بود
لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم
رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود

صبح از خواب بیدار میشم ... بی اختیار بهت سلام میکنم ...
روبروی ایینه می ایستم موهامو شانه میکنم ... بی اختیار تو رو میبینم ...
گوشی موبایلم را بر میدارم ٬ باید قراری را فیکس کنم ... بی اختیار نام تو را انتخاب میکنم ...
...
( حذف شد )

پ.ن : به دلیل بسته بودن چاکراه پنجم به مقادیری زیادی نگاه کردن به آسمون و دریا و جنگل نیازمندیم. همچنین به یه لبخند آیینه و آغوش بی کینه و یه گوش (!!!) نیاز فوری داریم ...

یه چیز با ربط : میخواندی ، میخواندم ... میدیدی ، میدیدم ... حس میکردی ٬ حس میکردم ... ولی اکنون ...
یه چیز بی ربط : گر با تو نشستن هوسم بود ٬ بسم بود !!! ...
یه چیز واسه خودم : ای کاش عرضه اش را داشتم ...


نکته مهم و کنکوری : دوستانی که با لینک http://www.blog.choghondar.com وارد وبلاگ من شده اند دقت کنند بدلیل مشکلاتی که در سایت بلاگ اسکای پیش امده ٬ لطفا در صورت داشتن نظر ( نگه اینکه نوشته های من کلی خواننده داره و شما هم کلی نظر ) از لینک http://www.choghondar.blogsky.com/  استفاده کنید ... تا ببینم چه میشه کرد ...

پس نوشت مهم :

با کمک و راهنمایی اقای چنگیزی ( از اعضای تیم مدیریت بلاگ اسکای ) مشکل کامنت گزاری حل شد ... ببینم دیگه چه بهونه ای دارم!!!!


دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387
« پرواز » نامه

زیباترین... تو را برای زیبائی‌ات نمی‌خواستم...
شیرین‌ترین... تو را برای شیرینی‌ات نمی‌خواستم...
عاشق‌ترین... تو را برای عشقت نمی‌خواستم...

تو را برای آرامش ِ ابدی می‌خواستم...

همواره در دو چیز آرام می‌گیرم...

یکی در گهوارهء مرگ...
یکی در آغوش تو...

بنظرت کدامین، زودتر نصیبم خواهد شد؟؟؟؟...

پ.ن : خیلی بد شدم ... خیلی بد ...


میلرزد ٬ همه جا میلرزد ٬ تمام وجودم میلرزد ...

نیمساعت بیشتر به پرواز نمونده ... سریع وارد فرودگاه میشوم ... کارت پروازم را میگیرم ... شماره صندلی 48 D

« مسافرین پرواز ماهان به مقصد تهران سریعا به قسم ترانزیت مراجعه نمایند ... »

گیت بخش ترانزیت شلوغه ... بالاخره اینجا کرمانه و بازرسی شدیدتر ... از گیت رد میشم ... دستگاه هشدار میده ...
- اقا شما یه بار دیگه از گیت رد شوید ! ...
دوباره وارد میشم ... دوباره هشدار ...
- اقا شما تشریف بیارید این طرف ...
توسط دستگاه دستی شروع به تفتیش میکند ... دستگاه هشدار میدهد !
- اقا تشریف ببرید تو این اتاق لباسهایتون را در بیارید !!!!!!
- آخه چرا ؟!
- شما بفرمایید ، اقای ... بهتون میگن !!
- وارد اتاق میشوم ... سربازی در گوشه اتاق است ! جیبهات را خالی کن لباسهات را هم در بیاور ؟!
جیبهایم را که خالی میکنم ، چشمش به دستمال عطری می افتد ...
- این تو جیبت بوده ؟
- آره !
- لباسهات را دیگه نیازی نیست دربیاری ؟!
دوباره تفتیش میکند ...
- مشکلی نیست میتونی بری !

۵ دقیقه بیشتر به پرواز نمونده ... وارد سالن ترانزیت میشوم ... شلوغ است .... متوجه میشویم که پروازتاخیر دارد ... با ۴۵ دقیقه تاخیر سوار هواپیما میشویم ...

ردیفها را یکی یکی نگاه میکنم ... ردیف شماره ۱ ابتدای هواپیماست و ۴۸ در انتهای هواپیما ...
کتابهای زبانم را برمیدارم تو این یکساعت میشه چند خط زبان خوند ... موبایلم را هم افلاین میکنم ... راستی اینجا که نشستیم نزدیک دم هواپیماست ! یه ردیف مانده به اخر هواپیما !

« مسافرین محترم ٬ لطفا پشتی صندلی های خود را به حالت عادی برگردانید و کمربندها را ببندید  و تا زمانی که چراغ مربوط به بستن کمربند خاموش نشده است ٬ انها را باز نکنید ٬ طبق قوانین پرواز هنگام تیک اف باید چراغعهای داخل را خاموش کنیم ٬ در صورت نیاز میتوانین از نورهایی شخصی که بالای سرتان هست استفاده کنید ٬ مقصد ما فرودگاه مهراباد و مدت پرواز ۷۰دقیقه »

چراغها خاموش میشود ... هواپیما اماده بلند شدن است ... صدای موتورهای عقب هواپیما بیشتر میشود ... هنگام تیک اف تکانهای شدیدی دارد ... توسط مونیتور روبرو نحوه تیک آف کردن هواپیما را میبینیم ... عجب باند خرابی دارد ... صدای موتورها بیشتر میشود ... و هواپیما بلند شد ٬ بالاخره از شهر کرمان خارج شدم ...

هواپیما در حال اوج گرفتن است ولی همچنان تکانهای شدیدی دارد ... همه بهم نگاه میکنند ٬ بعضی ها میخندند ... کودکی که در کنار من نشسته است از ترس جیغ میزند ... مهمانداری سریعا خودش را به او می رساند و ماکت هواپیمایی به او میدهد تا ساکت شود ... خنده اش کاملا مصنوعی است ... مادرش هم ترسیده است ... تکانها کاملا غیر طبیعی است ...

« مسافین محترم ٬ لطفا  کمربندها را تا زمانی که چراغ مربوط به بستن کمربند خاموش نشده است ٬ باز نکنید »

لحظه ای فکر میکنم ٬ نکنه ...
یاد پست قبلی ام می افتم ... به یاد لبخندهای تو که بین همه تقسیم شده است ... لبخند میزنم ...

هواپیما آرام میشود ... چراغهای روشن میشود ... مهمانداران سریعا مشغول پذیرایی میشوند ...

« مسافرین محتزم ٬ با سلام ٬ خلبان ... صحبت میکنه ٬  همانطور که ملاحضه فرمودین هنگام برخواستن با طوفان هوایی مواجه شدیم که مجبور به اوج شدیم و چندین بار با خلا هوایی موجه شدیم که باعث لرزشهایی شد خوشبختانه این مسائل برطرف شده و در حال حاضر مساله خاصی ... »

ناگهان هواپیما تکان شدیدی میخورد ... یکی از مهماندارها که مشغول پذیرایی است زمین میخورد ... یکی دو تا از کمدها باز شد ... همکارانش به او کمک میکنند که روی صندلی بنشید ... دوباره چراغ بستن کمربندها روشن شد ... اینبار تکانها هواپیما شدیدتر است ... احساس سقوط را کاملا از سنگینی سرم متوجه میشوم ... مهمانداری که روبرویم نشسته است گوشه لبش را گاز گرفته و به ما لبخند تحویل میدهد!! ... با ابروهایش به همکارانش اشاره میکند ... معلوم است نگرانند ...

 هواپیما دوباره اوج میگیرد ... تمام گوشهایم کیپ شده است ... هیچ صدایی نمیشنوم ... مونیتور روبرویم درحال نشان دادن گلهای جام جهانی ۹۸ است !! ... هواپیما به سمت راست می پیچد ... حدود ۴۵ درجه کج شده است ... صدای موتورهای عقب هواپیما شدیدتر شده است ...

میلرزد ٬ همه جا میلرزد ٬ تمام وجودم میلرزد ...

چشمهایم را میبندم ...  نگاههای مادرم ٬ پدرم ٬ میلاد (*) و تو ... راستی خیلی وقت است که مرا ندیده ای ؟!!! چقدر دلم ندیدنت را میخواهد ...

هواپیما آرامتر میشود ... ولی  همچنان تکان میخورد ... یاد اتوبوس های بین شهری میافتم ... ۱۵ دقیقه به پایان سفر بیشتر نمانده ... مهاندارها در همان تکانها مشغول پذیرایی میشوند ... باید شرایط را عادی نشان دهند ...

...
« مسافرین محترم ٬ کمربندها را ببندید و پشتی صندلی را به حالت عادی برگردانده ٬ تا لحظاتی دیگر در فرودگاه مهراباد به زمین خواهیم نشست »

مونیتور روبرو شهر تهران را غرق نور نشان میدهد ... با لامپهایی که به تازگی در اتوبان فتح نصب کرده اند ٬ مسیر باند فرود را بصورت فلش نشانه گذاری کرده اند که خدایی نکرده بر اثر اشتباه خلبان (!!!) به خونه های اطراف و کوههای اطراف برخورد نکند ... هواپیما به زمین مینشید ... بی اختیار عده ای دست میزنند ... عده ای صلوات میفرستند ...

اینجا ایران است ... و این بهترین هواپیما و سازمان هواپیمایی کشور ...

پ.ن : مثه یه خواب بود ... همه هیجانها ... همه ترسها ...
یه چیز با ربط : این پرواز را بخاطر خواهم سپرد ...
یه چیز بی ربط : نیامدی ... تنها رفتم ... و به باد خواهم گفت قصه موهای تو را ...

یه چیز واسه خودم : خیلی بد شدم ... خیلی بد ...


   1      2      3      4      5      6    >>
تو برای من همیشه دست نیافتنی بودی ٬ حتی وقتی به من نزدیک بودی ٬ من تو را با علم به این موضوع دوست داشتم ...


شناس نامه


خبرنامه
(مختص عزیزان بلاگ اسکایی)
نام کاربری