روزنوشت های حاج اقا چغندر . ای کاش کودک بودم و تمام ناراحتیم قهر عروسکم بود و او را دراغوش میگرفتم و آشتی میکردیم... :: ...
تیر 1389
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
موضوع بندی
تعداد بازدیدکنندگان : 126844


Powered by BlogSky.com


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
همراه با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386
« مرگ » نامه

گفتم نرو پر پر میشم ...
گفتی می خوام رها باشم ...

گفتم آخه عاشق شدم ...
گفتی میخوام تنها باشم ...

گفتم دلم ...
گفتی بسوز ...

میدانم تقصیر « تو » نیست که بعد از « من » و « تو » ٬ « او » در پی « تو » آمد ! قانون دستور زبان نیز همین را میگوید ...

پ.ن : شایدم نشونه بی عرضه‌گی خودمونه !!!


متوجه شدم ٬ خیلی دوستش دارم ٬ خیلی بیشتر از خیلی ...

شنبه صبح وقتی وارد شرکت شدم وقتی ازم میپرسیدند که حالم چطوره با این جمله روبرو میشدند ! « مرسی ٬ خوبم ٬ ازون روزایی که دوست دارم بمیرم !! »
همه بدون استثنا جا میخوردند ... بعضی هاشون شروع میکردند به نصیحت کردن ٬ که بابا جوونی! اول زندگیته ! هنوز ناکامی !!! تو اینطوری نباید باش و ...
نمیدونم این حسم به خاطر چی بود ... ولی با خودم میگفتم : چیه ؟!‌ مگه ادم نمیتونه تو اوج خوشی آرزوی مرگ کنه !
حسم هرچی بود میدونم از روی ناامیدی نبود ولی دوست داشتم میمردم ... رها و آزاد ...
با خودم گفتم شاید میخوام مورد توجه قرار بگیرم (!!!) ولی دیدم نه ! اینم نیست ! خاک خیلی سردتر از این حرفهاست ! ( تو هم که گفته بود تو مرگم گریه نمیکنی؛) )
دیدم کار انجام نشده ای ندارم ... سعی و تلاشم را تاکنون واسه اونچیزایی که خواستم انجام دادم ... لدت رسیدن و لذت تلاش کردن برای رسیدن را چشیدم ... سعی ام هم بوده که کسی را نرنجونم ... پس اگه الان برم مشکلی نیست!
خلاصه تا شب تو مود مرگ و مردن و این چیزا بودم ... تو جاده مخصوص که داشتم برمیگشتم تو فکر صحنه تصادف بودم ! سوار اتوبوس که بودم تصور یه عملیات انتحاری که تیکه پاره بشم را داشتم ( میدونم خیلی خلم ) !
اما شب که دیدمش ... کلی انرژی گرفتم ...
تو دلم گفتم : خدا ! میخوام زنده باشم که ببینمش ! میخوام باشم که شیطنتهاش را ببینم !! یعنی میتونم عروسیش را ببینم !؟!!
وای به وقتی که صدام میزنه ...

پ.ن۱ : میدونم اونم دوستم داره ولی نه به اندازه من ! چون چشماش به دنبال منه !
پ.ن۲ : حالا که شبها کنارمی ٬ بذار حرفم را بهت بزنم ...
پ.ن۳ : در مورد جشنواره مطبوعات عمرا بنویسم ...
پ.ن۴ : بهترین ِ بهترین ِ من ...


چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386
« ‌یاد » نامه


(جشن شب چله چلچراغ ۸۵)

به یاد زنده یاد قیصر امین پور

اما
با این همه
تقصیر من نبود
                    
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم
 
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
 
از خوبی تو بود
               که من
                        بد شدم
!

پ.ن : مرگ ... یعنی آخرین پی نوشت ...


یه چیزی بگم : دلم ٬ شانه هایت را میخواهد ٬ برای ...

 


یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386
« امشب » نامه۲

( حذف شد )

پ.ن :دیدی بالاخره یه روزی شد که جوابم را ندادی ...


امشب پیش فرشته ها بودم ...
جزو خاطره انگیزترین شب های زندگیم بود ...
یه مهمونی عمومی تو سالن اصلی ( مهر ) خانه سالمندان کهریزک ... از ساعت ۴ طی یک حرکت عمومی ٬ تو همه بخش ها اعلام شد و دوستان و اقوام یکی یکی همه سالمندان و معلولان به سالن همراهی کردند ... جالب بود همه به همراه یک ویلچر ... حدود ۴۰۰نفر اومده بودند ... دست « مهدی » درد نکنه سنگ تموم گذاشته بود  ... سفره افطاری که هفته قبلش خونشون دعوت بودیم به این رنگینی نبود ... سفره افطار با پنیر سبزی و خرما و زولبیا و شل زرد چیده شده بود ... افطار حلیم با شیر یا چایی !!! بعد از برنامه مداحی هم شام ٬ چلوکباب مخصوص هانی ! و بعد از انهم میوه (‌سیب ٬ موز ٬ انگور ٬ خیار ٬ هلو ) ... فکر نمیکردم اینطور مهدی سنگ تموم بذاره !! خسته نباشه ...

مراسم قشنگی بود ...

وقتی از فاطمه جدا شدم بهش گفتم دعام کن ... دعای دوهفته پیشش را تکرار کرد ... « الهی اونی که دوست داری ٬ بهش برسی »... وقتی میگفت اشک تو چشماش جمع شده بود ... دعاش سوز خاصی داشت ... همه فهمیدن ولی من میدونستم این اشک بخاطر چیه ...

بهش گفتم : « برای او دعا کن که بدون تو خوشبخت شود »

پ.ن۱ :‌ خیلی دوست داشتم تو هم میومدی ولی ...
پ.ن۲ : احساس خیلی خوبی دارم ... توپ ...

پس نوشت : باروووووووووووووووووووووووووووووون ... بالاخره بعد از دوماه بارون اومد ... باز دلم ...


جمعه 30 شهریور ماه سال 1386
« زیارت » نامه

دیشب من بودم و تو بودی و او ...
در حضور او قسم یاد کردم که دوستت دارم ...
بی بهانه ...
بوسه ای دادی ...
شیرین تر از همیشه ...
او دید و گواه داد ...
به زلالیت ای حس ...
به پاکی این عشق ...

اما ...

من ترسیدم ...
او مرا را دلداری داد ...
گفت : کسانی که به من اعتماد کنند زیان نخواهند دید ...
بیا اعتماد کنیم ...

پ.ن1 : ممنون از وقت اضافه ات !!


به داشتن خیلی از دوستام افتخار میکنم ... به احساس و دیدی که طرف مقابل بهت داره ...

بعضی وقتها که حرم میرفت بهم زنگ میزد یا برام sms میفرستاد ... دیشب تو حرم دیدمش ... بهم گفت تو این مدت آشناییمون هروقت که حرم رفته به یاد من بوده و من را دعا کرده ... دیشب هم تا صبح حرم بود ... بهم گفت: دیدی بالاخره امام رضا طلبیدت ، بهت گفته بودم تند نرو ، تو را تو این ماه میخواستت ...
...

شب جمعه ، ماه رمضون ، حرم امام رضا ، دل غمگین ...
ای کاش میشد شب را طولانی ترش کرد ...
ای کاش ، یه امشب بازی ستاره ها و ماه به وقت اضافه میکشید ...
صبح شد این یعنی سوت پایان ...
برنده کیست ؟ ماه یا ستاره !؟

...

وقتی هواپیما نشست یه اس ام اس برام اومد « سفر به سلامت ، انشاءاله سری بعد خوش و شاد بیایی » ...

پ.ن ۱ : الهم لا یجعله اخر العهد من زیارتی ...
پ.ن 2 : (حذف شد)
پ.ن ۳ : دوستان ِ من « برای او دعا کنید » ...


سه شنبه 20 شهریور ماه سال 1386
« من ٬ تو ٬ او » نامه

 برای او :

انگار به سفر خارج از کشور رفته ای و هیچ نشانه ای از خودت به جا نگذاشته ای ...
ولی برایم نامه می نویسی ...
و چون نه جوهر داری و نه کاغذ ، تو برای نوشتن از هرچیزی استفاده میکنی ...
از عطر گلهای مورد علاقه ات ، زنبق ، میخک ، مریم ...
از عطر کاترین که هنوز هم برایم بوی اغوش تو دارد ...
از نور خورشید ...
از باران ...
از برف ...
از خیابان ...
از کوچه باغها ...
از شهریور ...
از زندگی ...
از همه چی استفاده میکنی تا برایم بنویسی ...
من زبان خواندنش را میدانم ؟!!! ...

پ.ن او :‌ او هیچ وقت به هیچ کس تعلق نداشت ...
او با تمام وجود کسانی را که با انها آشنا بود دوست بود...
پس منهم دوستش دارم  ...

برای تو :

میخواهم با انچه تحمل دیدنش را ندارم مواجه شوم ...
من منتظر بازگشت تو هستم ... منتظر چه چیز دیگری میتوانم باشم ...
من به آن چه امید بستنی نیست ، امیدوارم ...
به چه چیز دیگری میتوانم امید ببندم ...
به چه چیز دیگری میتوانم فکر کنم ...

پ.ن تو : من ادمم ؟!!! مگر « دوست داشتن » نشانه ادمیت نباشد ؟!!

برای من :

کجا بودی ؟!! ...
در دعاهایم همواره نام توست ...
در اسمان تیره هر شب به یادت میخوابم ...
شاید در خواب تو را از آن خود کنم ...
شاید در خواب بوسه ای دیگر برگیرم ...
شاید در خواب تو در کنار من باشی ...
مرگ تو برایم یک محدودیت است ...
نمیتوانم باور کنم ...
دلم برای خنده ات تنگ شده ...

پ.ن من : آدم شو ؟!!!!!!!!!


در فقدان یا میتوان پوسید یا میتوان به اوج زندگی دست یافت ...

پ.ن1 : « من » ، « تو » ، « او » !!! کیستم !؟ کیستی ؟! کیست ؟! کجایم ؟! کجایی ؟! کجاست ؟!! می آیم ؟ می آیی ؟ می آید ؟
پ.ن2 : 157766400... میدانی چیست ؟! بشمار !! مطمئنم میدانی !!!!
پ.ن3 :وقتی میگن در مورد « بنزین » بنویسی ... بایدچیکار کنی؟! ... باید بگی چشم ! مطلب بعدیم در مورد بنزینه !!!!
پ.ن4 : بگذار همیشه با صدای آهسته فریاد بزنم ...
پ.ن5 :  بیستم شهریور گرامی باد !!!!
پ.ن۶ : برام دعا کنید ...


یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386
« قله » نامه

Monday night I feel so low
Count the hours they go so slow
I know the sound of your voice
Can save my soul
City lights, streets of gold
Look out my window to the world below
Moves so fast and it feels so cold
And I'm all alone
Don't let me die
I'm losing my mind
Baby just give me a sign
And now that you're gone
I just wanna be with you
And I can't go on
I wanna be with you
Wanna be with you
I can't sleep and I'm up all night
Through these tears I try to smile
I lnow the touch of your hand
Can save my life
Don't let me down
Come to me now
I got to be with you somehow
And now that you're gone
Who am I without you now
I can't go on
I just wanna be with you
( "Be With You")

Footnote : If you want ...take my hand & Stay with me


چند پست قبل در مورد صعودم به قله توچال نوشته بودم چندتا نکته مهم را باید واسه خودم یاد اوری کنم :
1- من همیشه فکر میکردم که نمیتونم بیشتر از 3،4 ساعت کوهنوردی کنم حتی تو شیرپلا تصمیم داشتم برگردم ولی وقتی تصمیمم را گرفام به خودم ثابت کردم که میتونم ... پس اگه تا حالا نتونستم از الان به بعد چون میخوام میتونم ...
2- به قسمتی از مسیر که میرسی قله روبروت دیده میشه ولی هرچی میری انگار قله داره ازت دور میشه ... میدونم از من دور نشده پس من به سمتش میرم شاید اون نتونه بیاد به طرفم من میرم به طرفش ...
3- وقتی به سمت قله میری 6بار باید از کوههای بین آن بالا بری ولی قله را باز بالای تپه دیگر میبینی ... هدفم مشخصه میدونم مشکلات زیادی هم سر راهم هست ولی من میتونم (اگه خواستی با کمکت) همه را کنار بزنیم ...
4- وقتی به سمت قله میری چون هدف نزدیک به نظر می رسه فکر میکنیم هرچه سریعتر بریم زودتر میرسیم در صورتیکه نباید عجله کرد ... قبول دارم عجله کردم بیا فرصت بیشتری بدیم تا به هدفمون برسیم ...
5- مسیرها و پاکوبهای مختلفی به سمت قله دیده میشه حتی بعضی ها به نظر می رسه نزدیکتر هم باشه ولی وقتی از میسر اصلی رفتم نیم ساعت زودتر از بقیه رسیدم ... مسیرم مشخصه ، هدفم هم مشخصه بعضی وقتها از راه میام بعضی وقتها از بیراهه ...
۶- وقتی به قله میرسی متوجه میشی چه خصوصیاتی داری که به ضررته و چه خصوصیاتی داشتی و نمیدونستی ... متوجه شدم دیگه ! چیه ؟؟! دنبال چی میگردین ؟؟!!

پ.ن1 : ت.ع.ط.ی.ل.ا.ت تموم شد ! تصمیم جدید گرفتم بازم کمکم میکنی ؟!
پ.ن2 : وقتی کنارم بودی دستات خیلی گرم شده بودها... راستی باز دلم هوا تو کرده !!!
پ.ن۳ : ( حذف شد )
پ.ن۴ : امشب با عزیزی دل انگیزی ۲ساعت حرف زدم ... ممنون که به حرفام گوش کردی و راهنمائیم کردی ...
پ.ن۵ : من خوب خوبم !! تو چطوری ؟! برام دعا کنید ...


جمعه 19 مرداد ماه سال 1386
« هدف » نامه

این همه پیچ ، این همه گذر
این همه چراغ ، این همه علامت
و همچنان استوار به وفادار ماندن به راهم
به خودم ، هدفم و تو ...
وفایی که مرا و تو را بسوی هدف راه مینماید
...

پ.ن : خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ... ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت


امروز بعد مدتها یه تصمیم گرفتم و یه هدف برا خودم مشخص کردم تا رسیدن به اون هدف از پا ننشستم  (!!!! خودمم هم با فعلش یه جورایی حال کردم)... کلی فضولیتون گل کرده که ببینین چه خبر بوده ٬ نه ؟؟؟!!

تصمیم : کوه نوردی
هدف : صعود به بلندترین قله تهران ... توچال
مسیر : دربند ... شیرپلا ...قله توچال

منکه اصلا سابقه نداشته بیشتر از دو سه ساعت کوهنوردی کنم ... دقیقا از ساعت ۴صبح که حرکت کردیم تا ساعت ۲ که به قله رسیدیم در حال حرکت بودیم (بجز دو تا یه ساعت استراحت )  یعنی هشت ساعت !!!! اونم کوه نوردی !!!!!
نمیدونین قدم زدن رو یال کوه که دو طرفت پرتگاه است چه لذتی داره !! لذتی همراه با ترس !! حالا اگه رو یال بلندترین قله باشه !! همه کوههای پشت اون واقعا زیبا هستند از طرفی کل تهران هم زیرپاتونه !!!
(اگر هم دلتون خواست راحتتر تجربه کنید میتونین با تله برین ایستگاه ۷ توچال ازون جا دیگه باید مجبوری نیمساعت کوه نوردی کنین )

بین راه که برای صبحانه در شیرپلا بودیم تصمیم داشتم برگردم ... با خودم گفتم که بهونه عدم حصول همه هدفهام را عوامل خارجی اون میدونستم ... تو این یکی دیگه بهونه ای ندارم ... گفتم میمونم تا آخرش ... نمیدونین وقتی به قله رسیدم چه لذتی بهم دست داد ( ای کاش میشد تا باهم تجربه اش کنیم ) ...و به این نتیجه رسیدم  اینکه اگه بخوام حتما میتونم ...

پ.ن۱ : هنوز بزرگترین هدفم مونده !؟!!!
پ.ن ۲ : کسی در مورد پست قبل نظری نداره ؟!!!

پس نوشت : طالع روزانه : برای تحقق یک هدف مهم فرصتی طلایی پیش خواهد آمد. همیشه فکر می کردی اگر این حادثه بیفتد چه ها خواهد شد. اکنون این حادثه نزدیک می شود و باید دید تو چه می کنی. (!!!!!!)


پنجشنبه 18 مرداد ماه سال 1386
« تاثیر گذاشته شده » نامه

« ماه » من در کنارم باش ...
« خورشید » برای همیشه کنار خواهد رفت ...

پ.ن : های عزیز ... گودمورنیگ ...

توضیح و پوزش : نوشته قبل بلاگم از نوشته های « دختر اردیبهشت » بود که بدون ذکر نام ایشان نوشته بودم ... لذا از ایشان پوزش میطلبیم ... ( خوب چیکار کنم قشنگ بود خوب !!!! )


خدایی جالبه ها ! یه نفر ( فکر کنم اقا باشه اگه اسمش درست را درست نوشته باشه «غ.ش» ) ... ساعت ۳نصفه شب اومده توبلاگم ٬ اونم مستقیم بدون کمک از هیچ لینکی !!! ( با تشکر فراوان از وبگذر ) قسمت تاثیرگذارها را خونده و در مورد  بند۷ ( خانم س )  فحش و بد و بیراه نوشته و در اخرش نوشته ؛

« ... دوست داری وقتی ازدواج کردی یکی با زنت از این کارا بکنه  . نا سلامتی دیگه شوهر داره . ممنونت می شم ... »

هرچی فکر کردم منظورش را ( از ینکارا ) متوجه نشدم ...بعدشم شوهر داشتن چه ربطی داره ... بعد از ناسزاهایی که گفته ( «...» اول فحشها بود ) جمله « ممونت میشم » را موندم واسه چی نوشته ...

واسم خیلی جالب بود !!! شاید هم حق داشته !!!!! نظر شما چیه ؟؟... 

 


دوشنبه 8 مرداد ماه سال 1386
« SMS » نامه

5شنبه :

8am: hi aziz ...
10 am : wooow , Im in manjil ! ina ke micharkhe esmesh chiye ??? :P
12 am : owww ! Rasht 10 km ! kari oonja nadari !
1 pm : Im in ZibaKenar ! Bade nahar Mirim darya !!!!
3 pm : Hanooz darya mano nadide :D
5 pm : Wooooooow ! SEA !
7 pm : emshab aro30 Davat shodim :D ...aroo30 2khtare hamsaye ke vila ra ejare kardim !
10 pm : owww ! Boa ! in arooosie che khabarie !! hey migan " Boshi Moshi man toro vakham "

جمعه :

1 am : mahtab ... darya ... sahel ...
1:05 am : ghelyoooooooooooooooooooon ! vali heyf nisti ...!
8 am : goodmorning aziz ... Fekr kardi man nabasham  behet sobh bekheyr nemigam :P
9 am : pashe ha mano khordan ! tamame badanam Mikhare :(( !
11 am : Vilamoon ra avaz kardim ! farda shab arosi pesar amooe saheb khoonas baz davat shodim :-"
1 pm : (ba lahji shomali bekhoon !) ... Boji Moji ! Darya moji ! Abtani koni ! shenemali koni ! aro30 shomali chatr bazi ! jaye azizi khali !
4 pm : kenare darya daram ghadam mizanam ! ey kash booodi "Bad akhlagh" !

شنبه :

9 am : salam aziz , darim mirim masoule jat khaliye :(
1 pm : man alan Masulam ! heyf ...
5 pm : namarda ! taze darim nahar mikhorim !
10 pm : Nesfemoon raftan arosi , maham to khone aro30 gereftim :D
11 pm : mobarake !!!

ا شنبه :

0:30 am : bazam "mahtab ... darya ... sahel ... ghelyooon ... jaye khalie to :( ..."
1 am : maste ... mastam !!! (albate ba ghelyoonaaaaaaaaaa!)
8 am : ghoooghooli ghoghoo Badakhlagh ! goood morning ! daram miyam !
10 am : rasti yadame eyd vasam Farshe ghermez pahn kardi , hanoz darish ?
5 pm : farshe ghermez ra pahn kon ke oomadam ! alan ghazvinim :D
7 pm : mano begir ke ooomadam !

جواب تمام این اس ام اس ها میدونین چی بود ؟ FAILD !!!

پ.ن ۱ : نکنه خودمم هم Faild شدم !؟ شاید هم Game over ! ...
پ.ن۲ : دستم را میگیری ؟! با من می مانی ؟! ...


دوشنبه 1 مرداد ماه سال 1386
TRIZ نامه

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی  جهنم  و  بهشت
خدا رو دوست دارم  ولی  نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام  نه واسه ی سکه و پول و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

پ.ن۱ : خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام ...
پ.ن۲ : دستم را بگیر ... در کنارم باش ... همین ...


نمیدونم با تکنیک TRIZ برای حل مسائل آشنا هستین یا نه ! درواقع TRIZ نوعی حل مساله بروش خلاقانه است و در ایران TRIZ را با عنوان نوآوری نظام یافته ترجمه کرده اند ... هفته گذشته کارگاه یک روزه ای توسط انجمن مهندسین صنایع برگزار شد و من از طرف شرکت در این کارگاه شرکت کردم ...

نکات جالبی این مبحث داشت ، یکی از مسائل جالب این بود که اوج بروز خلاقیت در انسان در سن ۱۴سالگی است ( در مدل ارائه شده دیگر ۱۶سالگی عنوان شده ) وبهمین خاطر است که در موسسات ما اینهمه انسان خلاق وجود داره !!! در واقع TRIZ ارائه راهکار در رویارویی با تناقضات و مشکلات در مسایل است در قسمتی از این مبحث به مقایسه رویارویی افراد در سنین مختلف با مسائل میپردازه ، بعنوان مثال :

تفکر بالغ: از تناقضات میترسد و از ان اجتناب میکند .
تفکر کودکانه : از تناقض نمیترسد و از بحث در ان باره لذت میبرد .
تفکر TRIZ : عاشق تناقضات است و به دنبال تناقضات در مساله است .

...

تفکر بالغ: از طریق یک طوفان ذهنی سعی در حل مساله دارد و در صورتی که راه حل مناسب نیابد سعی میکند آنرا فراموش میکند .
تفکر کودکانه : صورت مساله را پاک میکند اگر نتواند مساله را حل کند عمدا طوری شرایط مساله را تغییر میدهد که مساله از بین برود !
تفکر TRIZ : میکوشد مساله اصلی را با مساله دیگر که راه حلی برای آن وجود دارد تتطبیق دهد و یا حتی جایگزین کند و از ان طریق به حل مساله اصلی برسد .

پ.ن۱ : ای کاش میشد همه مسائل را با TRIZ حل کرد !
پ.ن۲ : تو هی بیا اینجا در مورد تریز بنویس هری پاتر تو اولین روز فروشش تو امریکا ۸.۳۰۰.۰۰۰نسخه فروخت ! (لینک خبر)


<<    1      2      3      4      5      6    >>
تو برای من همیشه دست نیافتنی بودی ٬ حتی وقتی به من نزدیک بودی ٬ من تو را با علم به این موضوع دوست داشتم ...


شناس نامه


خبرنامه
(مختص عزیزان بلاگ اسکایی)
نام کاربری